تبليغاتX
همسایه ها
 
 
مطمئنم که زمان همه چیز را ثبت می کند.

بدون اینکه کلمه ای یا حتی حسی را از قلم بیاندازد...

 

  نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 8:50  توسط   | 
فصل خانه ها و اتاق های دوست داشتنی،

گذشته است.

اینک...

فصل آواره ها و در به درهاست.

و فصل فراری هایی که آرامش خانه را نمیخواهند.

  نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 14:42  توسط   | 
ایکاش پسرها هم در کودکی هایشان عروسک بازی میکردند.

تا در بزگیهاشان میان واقعیت و خیال فرق میگذاشتند...

 

  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 20:55  توسط   | 
اوج دوست داشتن هایم پوسیده است.

این روزها خیلی آرام تر از قبل به زندگی نگاه می کنم.

گویی روزهایم کمرنگ شده اند و شبهایم زودتر شروع می شوند.

احساس میکنم از صفحه روزگار محو می شوم کم کم...

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 18:52  توسط   | 
امروز دوباره متولد شدم...

 

 

  نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 22:38  توسط   | 
برای یک بار شجاع بودی و حست را گفتی.

درست همان لحظه ای که نهایت نیاز بودم...

به کوچکی دنیا معتقدم.

 

  نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 13:18  توسط   | 
دیروز برای اولین بار قدر یک اختراع ساده بشریت را فهمیدم.

وقتیکه بعد از ۶ ماه موهایم را شانه کردم.؟!

*پی نوشت: شادی این روزهایم را تو معنا میکنی...

  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:57  توسط   | 
سادگی هایی که به چشم نمی آیند و سکوتی که به اندازه دریای درون است...

گریزی نیست، گاهی وقت ها نمی توان جلوی لودگی را گرفت.

 

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 21:47  توسط   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM