بدون اینکه کلمه ای یا حتی حسی را از قلم بیاندازد...
گذشته است.
اینک...
فصل آواره ها و در به درهاست.
و فصل فراری هایی که آرامش خانه را نمیخواهند.
تا در بزگیهاشان میان واقعیت و خیال فرق میگذاشتند...
این روزها خیلی آرام تر از قبل به زندگی نگاه می کنم.
گویی روزهایم کمرنگ شده اند و شبهایم زودتر شروع می شوند.
احساس میکنم از صفحه روزگار محو می شوم کم کم...
درست همان لحظه ای که نهایت نیاز بودم...
به کوچکی دنیا معتقدم.
وقتیکه بعد از ۶ ماه موهایم را شانه کردم.؟!
*پی نوشت: شادی این روزهایم را تو معنا میکنی...
گریزی نیست، گاهی وقت ها نمی توان جلوی لودگی را گرفت.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|